تبليغاتX
ندای درون

ندای درون

تابوتم

 

مرا به زندگان نسپارید

تابوتم را

از تار گیسوان دختران دم بخت

بسازید

نه عجول باشید

نه خشمگین

آرام ٬ آرام

دستانم را از شاخه های انگور

رها کنید

گاهی که مرا به یاد آوردید

مرا از مرثیه و دیروز جدا کنید

به رودخانه های خشمگین و عطر گل سرخ

بسپارید

دیروز صبح را به یاد آوردم

تا هنگامی که غروب آفتاب

در خانه بود

نتوانستم به کنار آینه بروم

و چهره ام را ببینم

شراب های خام

از وسواس من برای نامیدن

نام تو خام تر می شدند و بوی

کالی و کاهلی همه ی کوچه را

گرفته بود

دریغ

که دیگر زندگان مرا

به یاد ندارند ...  

احمدرضا احمدی


پ.ن۱ : گره در گلو

پ.ن۲: گره در بینی

پ.ن۳ : گره در چشم

پ.ن۴ : آب در ...

پ.ن۵ : شک ...

+ نوشته شده در  جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 0 قبل از ظهر  توسط امين   | 

... نقطه و تمام ...

 

- ۸۸ تمام شد ٬ آنقدر زود که نفهمیدم کی کاور را درآوردم

- امروز فقط به یک چیز فکر می کنم

- اگر ۸۸ ِ ترس آور ِ پر تنش ٬ به طور اتفاقی از سال های زندگی ام پاک شود ...

- صدای گریه بچه ی شیر خواره ای به گوش می رسد

- ماندن و رفتن

- سبزه ی هفت سین

- سال نو آمد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 5 بعد از ظهر  توسط امين   | 

ترس نگار یا آنجا که قلبم را در مانیتور می دیدم ...

 

من می ترسم زیاد

گاهی وقت ها زیادی می ترسم از حرکت کردن های زیاد

که شاید خیلی تند بروم و بکوبم به گارد ریل های کنارم

که شاید خسته شوم ناگهان و آرام شوم و کسی یا چیزی محکم از پشت به من بکوبد

می ترسم آنقدر مدام بروم که نفهمم دارم جلو می روم یا عقب ٬ بالا می روم یا پایین

من گاهی خیلی می ترسم چون سفت در خودم فرو می روم

و گرهی می شوم که باز نمی شوم

چون کسی ناخن ندارد یا آنکه دارد زیادی دارد

من گاهی می ترسم که کسی یک هو پایش را روی صورت من بگذارد

من می ترسم از "باران می بارد" ی که بعدش "بابا نان داد" می آید

من می ترسم از خمیر شدن نان ها ی با زحمت به دست آمده در زیر باران

من خیلی خیلی می ترسم از آدم هایی که همان غول های مرحله ی قبل بودند و کت و شلوار پوشیدند

من از تو می ترسم که بخواهی بروی

من از ترسیدن که می ترسم خب خیلی

من می ترسم چون که اما ...


پ.ن۱: دون میکله روی صندلی یک کافه نشسته است و پاهایش را روی میز کافه گذاشته است ...

پ.ن۲: پایه های صندلی کافه ای می لرزد. پایه های میز کافه ای می لرزد. کافه ای می لرزد ...

پ.ن۳: به رقص ماهی آزاد در تابه می نگرم ...

پ.ن۴: خون بالا می آورد و پرده پایین می آورد...

پ.ن۵: تابستان و پاییز ۸۸

  

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 11 قبل از ظهر  توسط امين   | 

... و شاید که دیگر نه ...

... و آنگاه قرار گرفتم میان دو دسته که بر هم می تاختند ٬ از ورای جان و دل و نفس

و من که حیران این حیرانی وانفسا بودم ٬ شدم ٬ هستم

تنها به دنبال جانپناهی برای خویشتنم.

... و آنگاه که دشت بی انتها باشد و دو سپاه بی انتها تر و پرنفس ٬ کجاست راه فرار ...

ندانستم که از چه موقع له شدگی ام شروع شد و ریشه دواند در وجود بی تابم ...

من که تنها شوقم همین راه خلوت بود ...

چگونه شد که پرتاب شدم میان این دو نیرو که کمر بسته اند به تاخت ٬ به تاز ٬ به محو ...

تنها نگاه وحشت بارم را به دو طرف می اندازم باز که دارم انتظار می کشم ...

انتظار می کشم تا آیند و رسند و عبور کنند و من جزئی از این کل شوم و خلاص شوم و جذب ...

... و آنگاه تمام شود قصه ی دغدغه های من ...

لحظه به لحظه به من نزدیک تر می شوند و من چمباتمه زده ام ...

سرم زیر دستانم است و میان پاهایم.

 از فضای میان آرنج راست و زانویم نیروی راست متازد و می آید...

از میان انگشتان دست چپم که بر صورتم فشار می آورند ٬ طوری که کسی نبیند نیروی چپ را می بینم

که می تازد و می آید ...

چقدر خوب مسلح شده اند و من که باید بخندم که باید خوب باشم که باید نگران نباشم که باید گریه نه

که باید آرام که باید منتظر که بای...

 

و می رسند و می خورم و دوران و آسمان و خاک و دندان نیش و آب دهان کفتار و خون و درد ...

و باز صدای شیون آمد و خنده ای از ته دل از یک سو و هی صدای مهیب و ضربه و من که داشتم خون

من که داشتم درد من که داشتم خنده من که داش...

همه چیز ایستاد و من هم

بلند شدم

دیدمشان

من با همه ی اینان زیست کرده ام در هر دوره ای که خاص

و حالا که اینگونه که

و همه چیز نه ...

پ.ن : هفته ها پیش ٬ شبی ٬ نگران ٬ حالا هم ...


و دارم می روم من ٬ و خود را چال می کنم در کوچه ای در محله ی منیریه تا از خودم دور شوم مدتی.

باید فکر کنم به تمامی به همه به همه به همه و شاید ...


در پناهش ...

  

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 10 بعد از ظهر  توسط امين   | 

... و تکرار حیات آیا یا ...

 

و باز کسی رفت

عمو جان این بار تو می روی

و چه سنگین و در سکوت

باشد برو

تنها و تنها

به خدا می سپارمت

...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 3 بعد از ظهر  توسط امين   | 

... نفس که نه ، حتی اکسیژنی هم نیست ...


اینجا دیاری شده است

که نور را می بلعند

فانوست را می شکنند

نفتش را رویت می ریزند

و

و

و کبریت می کشند ...

...

این خنده ی وحشتناک از کجای عالم است که اینچنین می ترساندم

و تاریکی ...


+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 1 قبل از ظهر  توسط امين   | 

... و بیضوی ...

 

قلمم باز نمی ایستد خونش و هی می ریزد و جاری می شود بر پیکرم خونم و آخرش من هم که باز نمی ایستم

هیچ و جاری می شویم دو تایی با قلمم تا ناکجا که یک حفره ای ٬ خندقی چیزی باشد تا بریزیم توش و بمانیم

آنجا آرام و آسوده و لخنه شویم و حمام آفتاب بگیریم دسته جمعی و بریزیم بیرون بدن هایمان را و حتی تا

آنجاهایمان را و بر پیکرمان نقاشی کنیم و بنویسیم و حک کنیم آنچه هست و نیست و عریان شویم و عریان باشیم

عریان بمانیم تا همه ببینند همه یمان را و به ما ریشخند زنند که این خرده خون را نگاه که حمام می کنند در

خونشان و غلت می خورند و با خونشان گوله لخته می سازند و می زنند به صورت هم و بعدش می سازند

آدم خونی و نصب می کنند جلوی منزل تک تک مان و بعد پارو می کنند بام ها را و می شویند با دمپایی فرشهای

شب عید را و نصب می کنند روی دیوار ها آن لاشه های بی رمق از دار آویخته را تا بافته شوند باز در ذهن و

سراسیمه در باز شود که ببیند دو چشم آن دار را و عبرت شود برایش رنگ قرمز قالی و نمی شود و فریاد از

هر سو بلند می شود و اتاق خواب خون است و آشپزخانه خون است و توالت خون است و نشیمن خون است و

پذیرایی هم و بالا می روند این گلبول های قرمز از سر و کولمان و می آیند توی ما از بین پاهایمان و پشت هایمان

و هی عر می زنند و پشت هم در صفوف مساوی می سازند شکل و سرود یار دبستانی می خوانند و تهییج

می کنند آن بی صاحب ها را که با هم بخوابند در تخت و فرو کنند هر آنچه نباید را در هر آنچه باید که لال شویم

و فقط صدای سوسک است که تسلی می دهد درد پشت را و هی بی خانه و بی کوچه و بی خیابان به دنبال

جای صافی برای خواب و بعد حکم و آنگاه که شلم شدی و امتیازن رفت به باد تازه می فهمی که اذان صبح است

و خواب و خواب و بعد انفجار و تخریب کوی و پرتاب به خانه و خوردن همان سوسک های خوش صدا و

پریشانی ِ خواب و خواب ِ پریشان و پریشان خواب و پری و خوا و پر و خو و پ و خ و پُخ ...

 


پ.ن۱ : « کدام پل در کجای جهان شکسته است که هیچ کس به خانه اش نمی رسد. »

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10 بعد از ظهر  توسط امين   | 

... و آخرین ِ این مقطع ...

 

امسال هم مثل سال گذشته از واژه یا جمله ی سال پرسیدمشان و اینچنین باز هم پاسخم  گفتند :

م : اتفاق

ک: ملغمه ی جسارت و حماقت

ز : ت خ م ی

ن : عشق ٬ محبت ٬ دوستی

ب : سکون

ک : یه پله که ازش بالا رفتم برای رسیدن به آرزوهام. اولین سال زیبای زندگیم بود.

ه : تغییر

ل : ت خ م ی

ه : گ ه

س : امیدوارم دیگه تکرار نشه

ا : پر از چیزهای سنگین ِ نو و کهنه

ن : افول ٬ عروج ٬ هیجان و در نهایت عبور

ز : تجربه ٬ دوست های خوب

س : برزخ

ن : گذر

ا : رنج

م : اضطراب ٬ استرس ٬ تلخی و بزرگ شدم به اندازه ی چندین سال

ن : پر از عروسی ٬ پر از آشنایی با آدمای خوب و مهم و از همه مهم تر جهت گیری های خاص و خوب

ر : آنچه در انتظارش بودم رخ نداد. و اتفاقات خوب و بدش الکی مشغولم کرد.

ن : سینه خیز

ش : شش ماه زندگی در کارنامه که جزء بهترین دوران زندگیم ثبت شد.

ک : سقوط

م : آرامش ٬ قدرت ٬ حرکت. یک قدم بزرگ به خودم نزدیک تر.

م : ترافیک کاری و تمام شدن مثل برق و باد

ا : بَتَر ایلیده

 

و ۸۷ برای من ٬ اگر بخواهم به مستندات بسنده کنم ٬ این سال جاودانه ترین سال زندگی من تا کنون بوده است.

چه از نظر ویژگی ها و اتفاقات مثبتش و چه ...

می گویمشان :

- بهار و شروع دوره بازیگری کارنامه. با تمام غربتش در کل دوره و با یافتن دوستانی جدید با دنیاهای متفاوت سعی می کنم

قدرشان را بدانم ... 

 - صعود برای دومین بار به دماوند در تابستان و گرفتن تولد شصت سالگی بابا روی قله اما در غیابش ...

- انجام سومین نکوداشت از حرکتی از پیش شروع شده در زمستان ...

- شروع کار هم در زمینه ی هنری و هم زمینه ی رشته تحصیلی هرچند با کمی یا با خیلی ...

- سالگرد چهار سالگی خانه که هنوز امید و بهانه ی بسیاری صحبت های مشترکمان است ...

- پیدا کردن دو برادر که برایم همواره گوش بوده اند و کمک . ( ن ٬ س )

- و ...

 

اما سال گذشته همین موقع ها بود که از انتظار و در آستانه بودن حرف زدم.

یک سال می گذره از اون روزی که من پرتاب شدم به آستانه  ...

اما امروز فریاد می زنم که نمی خوام هیچ وقت از آستانه عبور کنم ٬ چرا که برام انگیزه ی مبارزه است و صبرم است برای

انتظار

 

و امسال در آستانه ماندم. هرچند بسیاری وقت ها آنچنان متلاطم بود که گویی در فضایی خلأ  پرتاب شده باشم.

و این تلاطم چنان ترسی در من ایجاد کرد که ...

 

پس این سال را ممهور کردم به واژه ی تلاطم  و ترس در پس زمینه ی پررنگ آستانه و بومی از جنس انتظار ...

 

انتظاری که هنوز نمی دانم فرجش در چیست یا کیست ؟

... 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 1 قبل از ظهر  توسط امين   | 

... و سودایی ...

 

 

در دل بیمار گل حماقتی بود ٬ او بهار را تا ابد می خواست ...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط امين   | 

... و یکهو ...

 

با اینکه امروز یکی از غریب ترین افراد عالم بودم

اما چیزی هم از ارزش های این روز برایم کم نشد

امروز بعد از یک سال انتظار شد

...

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط امين   |